با عطش باغچه را می نگرم
به امیدی که
کسی در دل تاریکی ها
مددی بنماید
و برویاند در باغچه ی دستانم
گل نیلوفر صحرائی را
هیچکس نیست مرا دریابد
مادرم فکر لباس شب عید
پدر،فکر نان و میوه
و مرا
همسفری نیست در این تاریکی
آه....از دلتنگی لبریزم
هر شب از پنجره ی دلتنگی،
ـ می بینم
که تو می آیی
و در دستانت خورشید است
و طلوعی دیگر در من می آغازی
سبک و نرم و لطیف،
مثل رویای نسیم
آه،آیا،
ـ در من،معجزه ای تکوین مییابد
که ترا داشته باشم،
ـ در خود؟
که ببینم با من میمانی؟
که ببینم در من.....
- عاشق
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد .
بگذار صمیمانه بگویم که گریستن
دردی را دوا نخواهد کرد
و
خاکهای سرد تمامیت اندوه خواهد بود
بگذار صمیمانه بگویم
بگذار صادقانه اعتراف کنم
که آبهای سرد و مایوس قلب های ما را شسته است و
هزیمت دستهای خسته ما اعتراف ریاضت لحظه های ماست.
دوست من
بگذار صادقانه بگویم و بی ملاحظه اعتراف کنم
و ترا تا حقیقت اسارت بکشانم و قلب کوچک ترا برنجانم
اما ای خوب من به قلب کوچکت بگو که اعتراف ما
اسارت لحظه های بیداریست و رهانیدن لحظه های خواب.
بگذار صادقانه اعتراف کنم و قلب کوچک ترا تا حقیقت اسارت برنجانم
و هزیمت دستهای خسته ما اعتراف لحظه های ماست.
من زمین می خورم ....... من بلند می شوم
تو زمین می خوری ....... من بلند می شوم
او زمین می خورد ....... من بلند می شوم
.
.
.
انصاف بیداد می کند !
دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگی برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت
سخت است ميدانم … امابراي چند لحظه آرام بگير عزيزم …
گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه نكن كه چشمهاي من نيز به گريه
خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ، دواي درد تو گريه نيست! بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با
گريه خودت را آرام نكن...!با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه تنهاي
گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند !
گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت
ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه
من نيز مانند تو آشفته مي شوم
گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببين! حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت
نيست كه از اشك ريختن خيس و خسته شود؟
اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق
مني ، تنها يك چيز از تو ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر نبينم
چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را
درون چشمهاي زيبايت نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن
چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!
وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد ! وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي
ام خسته مي شوم! وقتي اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض آسمان
گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق خسته از پرواز ! گريه نكن عزيزم… آرام باش
عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار
عزيزم، سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم زمزمه كن عزيزم … من مي
شنوم بگو درد دلت را عزيزم! با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با گفتن
درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود!ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از
چشمانت سرازير ميشود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه من نيز با چشمان
خيس نوشتم!
جزیره ای هستم تنها در حصار دریا در غربت دستها در فراق نگاهها دور از هرگونه ریا و شادی شادی تنها
متروک و سرسبز بیداری با صدای مرغان و غوکان و خواب با نوازش امواج
من جزیره ای هستم در حسرت دیدار یال شکننده اسبان وحشی
جزیره ای هستم در انتظار لطافت پر مرغابیان مهاجر چشم به راه و عاشقی از خود بیزار و دل شکسته
مشتاق نسیم نوازشگر ساحل
می مانم تنهای تنها و در آخر تنهاتر به زیر آبها پناه می برم...
لحظه وداعمون اون روز تماشایی بود
تو سکوت هردومون یاد بی پروایی بود
آه سینه سوز تو هق هق گریه های من
لحظه سرودنت سرود تنهایی بود
بغض راه نفسم رو بسته بود
بین ما پرده اشک نشسته بود
جمله هرگز فراموشم نکن تو گلوم نشسته بود
هنوزم تا که هنوزه بی منی و من باهاتم
توی جنگل لب دریا دنبال جای پاهاتم
توی این همه هیاهو دنبال زنگ صداتم
هنوزم تا که هنوزه عاشق خاطره هاتم
یادمه خوب یادمه واسه آخرین نگاه
واسه آخرین کلام گریه فرصت نمی داد
واسه گفتن خذاحافظی اشک می ریخت
مهلت نمی داد نمی داد
حرفهای من هنوز ناتمامه تا نگاه می کنم وقت رفتن است باز همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوم لحظه غربت تو ناگزیر می شود...
من به افسانه بازیگری نیرگ زمان می نگرم
به نسیم سحر این پیک دل انگیز زمان می نگرم
به سکوت دم صبح
و به تنهایی شبهای سیاه
به گل وحشی تنهایی غم
به زمستان
و به چشمان غم آلود خزان می نگرم
و به تنهایی دل در شب تار
و به آنان که به من گرم و دزدانه زنند لبخند ریا
و به دنیای سراسر نیرنگ
و به پلهای زده تا ابدیت نگرم
